تبليغاتX
ستاره نخستین





















ستاره نخستین

Image and video hosting by TinyPic

طفلی دختره وقتی می خواست شوهرش رو واسه این و اون توصیف کنه کلی زور می زد آخرش هم بعد از کلی گنگ بازی می گفت:وای بچه ها نمی دونین چه اوپتیسیه!نقشه کشی خونده،کارش با کامپیوتره و سر ش هم که کچل نیست توی کارشه.آزارش به یه مورچه نمی رسه که هیچ عضو حامیان پر و پا قرص جک و جونورا هم هست نمیدونین با چه عشقی با این مو س کامپیوترش کار می کنه!تازه وبلاگ و ایمیل هم داره .....اون وقت با کلی عظمت در کیف پولیش رو باز میکرد و شترق یه کارت می ذاشت روی میز ." آره دیگه شوهر ما اینجوریاست از شما چه پنهون کارت ویزیت هم داره تازه پشت کارتش هم انگلیسی چاپ کرده،شوهر من یه شوهر بین المللیه"

آقا نه اینکه دختر ماجرای ما ندید بدید باشه ها نه ،تازه خودش دانشگاه رفته بود و آفتاب مهتاب دیده(=سرد و گرم روزگار چشیده!) ولی جدا تنها خصوصیات بارز شوهرش همینا بود که می گفت.هر چند خصوصیات دیگه ای هم داشت ولی اینقد بارز یا شاید هم قابل نقل واسه دیگرون نبودن.

یارو تو این وا نفسای ارتباطات و دنیای تکنولوژی یا همون الکترونیک به فکر دل زنش هم بودا مثلا سالگرد ازدواجشون یه وبلاگ جدید زد و به دختره گفت واسه اینکه پیوندمون جاودانی بمونه و از این حرفا و چون تو تمام زندگی من رو پر کردی اسم وبلاگم رو می ذارم: غده ی سرطانی  

تازه به عنوان کادو ی این روز خوش یمن یه ایمیل متاهلی واست ساختم .حالا اسم ایمیل چی بود:

Soltan_shohare banoo@gmail.com

آقا درد سرتون ندم مابقی قصه رو از یکی از اتاقهای دادگاه خانواده میبینیم:

_قاضی:خواهرم مشکلت چیه؟

_زن:من آقای قاضی؟ من که مشکلی ندارم همه ی مشکلا از اونه نه از من.

_خب.مشکلت با مشکل او چیه؟

_حاج آقا،مدت مدیدیه که به من توجهی نداره.نه از خرجی خبریه نه از نفقه نه حتی کادوی سالگرد ازدواج.همه ی اون چندرقازی هم که در میاره خرج خرید پرینتر وجوهر و cd وهزار جور کوفت و زهر مار جانبی واسه کامپیوترش می کنه.

_کوفت و زهر مار چیه خواهرم نظم دادگاه رو رعایت کنین.اینا همش حسادته اونم چی از نوع زنانش.

_تو رو خدا شما دیگه این حرف رو نزنین حاج آقا.اصلا آقای قاضی اگر زن شما از 24 ساعت زندگیش دست کم 18 ساعتش رو جلوی ماشین لباسشویی بشینه و بهش زل بزنه تازه بعضی وقتا ازش تشکرم بکنه و به خاطر چه می دونم سرعتش و تمیزیش و...............تشویقش هم بکنه والا غیرتا شما حسودیتون نمیشه؟

_زن من گوه خورده.میکشمش.ماشین لباسشویی رو با خودش و گارانتیش می ندازم بیرون تا مجبور باشه با دست لباس بشوره.غلط کرده زنک..........

_آقای قاضی کوتاه بیا من غلط کردم تو رو خدا نظم دادگاه رو رعایت کنین!!!!

_چشم خواهرم!الهی بگردم چقد سختی کشیدی تو این زندگی.بمیرم برات.

_خب منم همینو میگم دیگه.

_چیو؟اینکه من بمیرم برات؟

_نه حاج آقا.تصور کنین آرزوی من توی این زندگی این بود که واسه یه روز هم که شده با صدای خر خر کامپیوتر از خواب بیدار نشم.که اتفاقا همینم شد ولی..........

_یعنی به آرزوت رسیدی؟شوهرت آدم شد؟زندگیتون درست شد؟دمش گرم حتما کامپیوتر رو ترکوند؟آره

_نه آقای قاضی.همه ی اینا به خاطر این بود که لب تاب خریده بود (همه ی دادگاه های های گریه کنین)

حاج آقا من هوو دارم یا باید منو طلاق بده با تمام مهرم،یا باید آدم بشه.حاج آقا به خدا من مثل تمام زنای ایرونی زن زندگی ام اهل سازشم با همه چیزش می سازم و.....................................

* این ماجرا کمی واقعی است.

*شما به جای قاضی و یا حتی وکیل این پرونده.چه می کردید؟

*اصلا به نظر شما هووی ماشینی می تونه وجود داشته باشه؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت10:44توسط زهره رحمانی پور | |


                               Image and video hosting by TinyPic


هر چی که از دوران کودکیم به یاد دارم مربوط میشه به دو سالی که ایران نبودیم به انضمام دوران مدرسه. هفت سالگی من مصادف بود با شکستن ته تغاری بودنم ولی اینقدر عزیز بود که من و ریحان تمام مدرسه روبه خاطرش شیرینی دادیم اونم چی میکادو.من کلاس اولی بودم و ریحانه کلاس پنجمی و مصداق کامل شعر:اولیا شلخته،دومیا پا تخته ،سومیا رئیسن،چارمیا پلیسن،پنجمیا رفوزه با سر میرن تو کوزه.اون موقع هنوز از این سوسول بازیا خبری نبود که به پنجمیا بگن گل سر سبد مدرسه(چه اداها)

ولی نمیدونین چه حالی داره همین کلاس پنجمی از قضای روزگار عنر عنر بیاد و بشه مبسر همین کلاس اولیا.اون وقته که سرت رو بالا میگیری و روزی ده بیست بار به بچه های کلاس پز خواهر کلاس پنجمیت رو میدی.هر چند با لولی بازی که من روز اول مدرسه در آورده بودم نه آبرو واسه اون گذاشته بودم نه برای خودم.پر رو پر رو میخواستم برم سر کلاسی بشینم که اون بود حالا که فکرش رو میکنم میگم نکنه همه ی اینا دسیسه بوده و برای حفظ آبرو ریحان رو گذاشتن مبسر کلاس ما.

چه روزگاری بود تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته مدرسه ی ما جایی بود که نصفش مدرسه ی دخترونه بود و نصفش مدرسه ی پسرونه.ا ا ا فکر کن آدم با این همه فرصت و امکانات روبرو باشه ولی...........وا حسرتا وا ویلتا وا مصیبتا نفرین بر من و هزاران طفل نفهم.شاید به خاطر همین قدرنشناسی ما بود که مدرسمون رو عوض کردن و از همون جا بود که طرح جدا سازی ذکور و انوث شکل گرفت.

معلممون رو که دیگه نگو خدا حفظش کنه اینقد تپلی و عزیز بود که من،بچه لوس کلاس هر روز صبح می بایستم ببوسمش بعد برم سر کلاس بشینم،این سنت حسنه ی ما تبدیل به سوژه ی خاص و عام شده بود.نه قدم خیلی رعنا و رشید بود مجبور بودم منتهای تلاشم رو بکنم تا به صورت ماهش برسم اما نهایت جایی که می رسیدم شکم گندش بود و بس.از ننه بابام گرفته تا تمام دفتر رو پر کرده بود که من قبل کلاس باید گنبدش رو ببوسم!شاید همین وجهه ی خوب من موجب شد که چندین نسل بعد از من هم شاگرد معلم های همین مدرسه باشن.

به نظرمن مدرسه ی خوب به ز مهر پدر ! همیشه توی بهترین مدرسه های شهر تحصیل کردم با بهترین معلم ها شاید به خاطر همینه که تصویر ذهنیم از مدرسه اینقدر قشنگه.

خیلی تو درس خوندن خر نمیزدم ولی خدا نصیبتون نکنه با وسواس احمقانه ای درس می خوندم اگر توی املام یه غلط پیدا می شد و مامانم با خودکار قرمز مشخصش می کرد قیصریه رو آتیش می زدم بعد قشنگ ورقه رو جر می دادم و بدون غلط املایی دوباره می نوشتمش دفترام همیشه زود به زود تموم می شد دفتر 100 برگ رو در یه چشم به هم زدن تبدیل می کردم به 40 برگ بلکم کمتر چون موقع شمردن جر می زدم و بعضی ورقه ها رو دو بار می شمردم ولی بازم کم می آوردم .واسه ی حل این معضل خودم به خودم املا می گفتم اینجوری هم تو درس خوندن مستقل شدم هم املام عالی شد و هم مشق شبم بدون غلط. از وسواسای دوران جوونیم هم بگذریم بهتره.

امسال خیلی زود تر از همیشه حسرت مهر ماه به سراغم اومده بوی کاغذ ،مقنعه ی نو و اتو کرده،رو پوش و کفش نو،کیف کولیم که تمام وزنم بود،ظرف انار دونه شده،آیینه و قرآن،صف صبحگاهی ومدرسه.

امسال قصد کردم جشن شکوفه ها برم مدرسمون شاید همه ی اینا به خاطر پسر کوچولوییه که امسال رفته کلاس اول.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت23:29توسط زهره رحمانی پور | |