تبليغاتX
ستاره نخستین





















ستاره نخستین

هر چند زمستان های دیار ما تا مغز استخوانمان را می سوزاند ولیکن صفایی دارد برای خودش.
علی الخصوص برای آدم الکی خوشی مثل ما.
دیشب آنقدر از پشت شالگردن اهدایی مان برای دیگران زبان در آوردیم که زبانمان پرز در آورد.
بگذرد که مقادیر هنگفتی هم برای دیگران دهن کجی کردیم و با صدای ملایم "کیو کیو" مانند پسر بچه ها مثلا دیگران را کشتیم.
این نیز بماند که اکثر قریب به اتفاق این کارها را به نحوی دیگر در تابستان از پشت عینک آفتابی مان می انجامیم.
خداوند ابوالفضل را خیر دهاد که تمام مسیر محبوس در اتوبوس را نیز با آهنگ های متنوعش برایمان کوتاه می کند و پر از خنده و دست و اتوبوس شهرک را تبدیل می کند به اتوبوسی جز اتوبوس شهرک.

پ.ن:باز جای شکرش باقی من چادری نیستم:)
پ.ن:باز هم بی خیال درس شدم و کنکور.
پ.ن:تا چند روز دیگر دایی مان فوت می کند خدایش بیامرزاد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت18:42توسط زهره رحمانی پور | |

فکر کنید آدم یه چیزی حدودیک ساعت و نیم بلکم بیشتر پای این بلاگفا فسفر بسوزونه تا یه مطلب از خودش در بکنه؛

اون وقت بدون هیچ دلیل قانونی و موجه ای مطلب ثبت نشه یا بعبارتن اخری بپره:(

تازه مطلب هم در مدح وبلاگ نویسی و واقعه نگاری باشه!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت17:13توسط زهره رحمانی پور | |

یاد بگیر که تو دیگر تنهایی و زمستان در پیش است پس تمام خاطرات زمستانی گذشته ات را آتش بزن .

یاد بگیر که تو باید تمام فلسفه های زندگی را با تمام پیچیدگی هایشان در این سن بدانی.

یاد بگیر که دیگر زمان خندیدن به جمله ی فروغ برای تو به سر آمده است و تو همانی که فروغ بود حتی تنها تر.

یاد بگیر که دیگر کسی برای تو نمانده است.

و کسی هم نخواهد ماند.

تمام درد تو از نفهمی است.

بیاموز زانو زدن در مقابل پیشامد های زندگی را.

بیاموز که دیگر کسی را حتی محض کمک نخوانی.

بیاموز تمام آن چیزی را که دیگران به دانستنش غره می شوند.

بیاموز که دیگر دلت نگیرد تا مجبور نشوی برای کسی درد دل کنی.چون تو تنها یی.

پ.ن:ای بابا تو چقدر نفهمی .

بفهم دیگه.

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت19:58توسط زهره رحمانی پور | |



 تو این روزگار بدبختی مثل ویروس سرماخوردگی همه گیر شده.
گزیری و گریزی ازش نیست.
پ.ن: یک کم کم آوردم . جا خالی هم دادم ولی بی فایده بود.
پ.ن:ولی هنوز می خندم :)
پ.ن: هم خیلی خوبه که یکی از اعضای خونمون پای ثابت وبلاگمه هم یک کم بده آخه نمی تونم راحت زر زار بزنم.


+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت20:54توسط زهره رحمانی پور | |