|
جنگ روح آدم را می سوزاند چشمان آدمی را پر نفرت می کند و زبان آدم را می برد پس چیزی برای بیان باقی نمی گذارد. برای من فرقی ندارد که آتش بر روی سر چه فرقه و نژادی می بارد برای من دل هایی ارزشمندند که می لرزند آن هنگام که بزرگترین آرزویت لحظه ای آرامش می شود و بزرگترین دعایت صلح. در زمانه ای هستیم که حتی برای صلح می جنگیم. پ.ن: پاسخی بود نه تنها به انسان ریخت بل به صلح.
21 دی ماه را ترکاندیم. شما را به جدتان برای تمام پست هایم نظر بگذارید.
کتابهای قدیمی ام
را که ورق می زنم پر است از جمله ی "خدایا کمکم کن" یا هر از چند گاهی
"نذر کردم اینقدر صلوات،اینقدر پول و اینقدر فلان". هرگز به یاد نمی
دارم که آیا نذرم ادا نشده است یا دعایم اجابت. کتابهای جدیدترم را
که ورق می زنم پر است از جمله ی "خدایا کمکمان کن" یا هر از چند گاهی
"نذر کردم اینقذر صلوات،اینقدر پول و اینقدر فلان" هرگز نفهمیدم که آرزوهایم
بزرگتر شدند یا پولدارتر شدم شاید. کتابهایم را که ورق
می زنم خالی است از جمله ی"خدایا.............."
و پر است از جمله ی
"خدایا کاری کن تا مجبور نباشم بنویسم "خدایا کمکش کن"
در این صورت است که"
نذر می کنم زندگیم را از برایت"
بدون پ.ن: "خدایا
کمک کن بدون پسوند و پیشوند "
دنیای عجیبی است :
این اتفاقات بد است که به سراغ آدم می آیند
ولی آدمی است که باید به سراغ اتفاقات خوب برود پس اگر یک جا ساکن بنشینی و منتظر باشی
مطمئن باش که تو را اتفاقات بد فرا خواهد گرفت.
چون این تویی که باید به سراغ خوبیها بروی
ولی این بدیها و تیرگی هایند
که مدام به سوی تو می آیند.
اگر آلزایمر هم بگیری
باز گذشته ات را به یادت می آورند تا حال را
دریابی.
بی مقدمه می گویم ؛
قبل از اینکه خودمان را بشناسیم خواستند خدای را به ما بشناسانند.دریغ از اینکه
خدا درون ما بود.
واضح تر می گویم ؛
از دوران مهدکودک گرفته تا کنون برایمان خواندند که خدا چیزی فراتر از شماست؛که او
هست و نیست؛که او جسم ندارد و با چشم ظاهر دیده نمی شود.
دوستانه تر می
گویم؛نیمی از ایمان من را شکیات گرفته بود و نیمی دیگر را تناقضات .
جون من خدا را می
بینم،می شنوم و می خوانم. من،حتی نفهمیدم که
چرا شعر:دید موسی یک شبانی را به راه را از کتاب فارسی مان پاک کردند.
بعد از این همه درس
خواندن نمی دانم که آیا تجسم هم ریشه ی جسم است یا نه؟
نمی دانم این حرفم
کفر است یا ایمان. که اگر اینگونه باشد
پس تمامی مردمان زمین کافرند.
برایم همیشه سوال
بود که اگر می گویند خدا همه جا هست و مکانی ندارد پس چرا همگان برای دعا به سمت
آسمان می نگرند؟
و خود فضلا و عرفا
و ووو سردمدار همه ی ایشانند؟
این چیزی جز تجسم
خداوند است؟
آیا تجسم و تخیل را
مرزی هست؟
از هر که پرسیدم
خدا را به شکلی میدید:
رضا که خدا را به
صورت دو چشم و دهانی به قول خود گشاده که همواره از آن بالا به او لبخند می زند و
در نهایت هم پدر بود برای او به نظرم.
دوستی که خدا را به
شکل پسری بس زیبا و خوش چهره می دید و در آرزوی رسیدن به او بود همواره. حتی وبلاگی را می
خوانم که با خدا به عنوان بهترین دوست پسرش سخن می گوید. و من که خدا را
پیرمرد عزیزی برای خود تجسم می کنم که مهربان است و دوست داشتنی.
تفاوت من با حافظ
در چیست؟ که از او به عنوان
شاعری بس گرانمایه و عارفی بس محترم یاد می کنند و مرا محکوم می کنند؟
غیر از این است که
تمام ابیات او را با به به و چه چه به خداوند نسبت می دهند و در مقابل او را خدای
تصویر سازی و تصویر پردازی می نامند؟
بر خورنده باشد یا
نه این را کنجکاوانه می گویم: که می داند قصد حافظ از بیان این اشعار واقعا چه
بوده است؟
آیا عاشقانه بوده
یا عارفانه؟
یا مانند تمام
مواقع گیج کننده و بدون پاسخ راه میانه را جواب می دانید هم عاشقانه و هم عارفانه. اصلا به فرض شما هم
بگوییم عارفانه.
خدا را در شکل
معشوقه ای به بلندای سرو،گیسوانی مجعد و در هم تنیده،صورتی خوی کرده و.....دیدن
چیست؟ آیا این چیزی جز
تجسم خداوند است؟ شاید در اصل هدف
خداوند هم از آفرینش انسانها با قدرت تخیل و تجسم
در همین باشدکه ما اشرف مخلوقاتش او را با چشم دلمان هر گونه که خواستاریم
ببینیم و با او سخن بگوییم. که عامل تمایز ما
از سایرین جز قدرت عقل و منطق در قدرت تخیل و تجسم هم هست شاید.
پس خدا را هر آنگونه
که می بینید،ببینید.
پ.ن:شما خدا را چه شکلی میبینید؟
|
About![]()
Archivesتیر 1388فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
گل گندم
کسانی که خود را جراحی کردند |