تبليغاتX
ستاره نخستین





















ستاره نخستین

وای چقدرسخته وقتی بخوای بعد از مدتها بنویسی

حتی اگه نظر بقیه هم چندان اهمیتی برات نداشته باشه پیش خودت فکر می کنی حالا بعد از این همه وقت باید چیزی بنویسم که لااقل واسه خودم خوشایند باشه.

اون وقته که شروع می کنی به خوندن وبلاگای بقیه و به کنکاش کردن تو مخیله ات تا یه چیزی از خودت در کنی.

می بینی بقیه ی وبلاگ ها هم تعطیلن و خراب.

هر چند هیچ اجباری هم به نوشتن نداری و نمی خوای زورکی بنویسی ولی در تعجبی این همه حرف و تصور رو چرا نمی تونی رو این صفحه بریزی؟!

اون وقته که متنت بعد از مدتها اینقدر هجو در میاد :(

پ.ن:من هم دوست دارم بوی بلال دم غروب را.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت20:41توسط زهره رحمانی پور | |